یبوست

می‌بینی؟ گوگل ۷۰٪ آزاد شد. گوگل نه، موتور جستجوی گوگل. این وضعیت کلا حال بهم زن و سرگیجه آور بود، یه جور سردرد و دل‌پیچه مسافرت با اتوبوس‌های قدیمی که بوی گازوئیل توی فضا می‌پیچید، یه حالت تهوع دائمی، استفراغی که تموم نمیشه، یه یبوست کثیف و بدبو، یه گُه دراز و خشک که ۷۰٪ بیرون اومده ولی هنوزم داره مقاومت می‌کنه که نیفته و به منزل ابدیش یعنی چاه توالت وارد نشه.

تف تففففف

اسیر

دهن رو باز می‌کنیم صدای ناله میاد بیرون.

زندانی ذهنش متوقف میشه و فقط می‌تونه در مورد آزادی فکر کنه. فکر در مورد آزادی، تنها مشغله‌ی ذهن فرد زندانی است.

هر گونه شوخی و تحلیل و راهکار، فقط مُسّکن و گونه‌ای مکانیزم دفاعی حساب میشن.

در اسارت، ما فقط با تصور لحظه‌ی آزادی و کارهایی که بعد از آن می‌خواهیم انجام بدهیم مشغولیم. در زندان فرد به سلامتی‌اش رسیدگی می‌کند، ولی با این خیال رسیدگی می‌کند که فردا که آزاد شد بدنش سالم باشد. اگر رفتاری را تحمل می‌کند، دارد صبوری می‌کند تا روز  آزادی‌ش برسد. می‌خوابد تا ساعت‌های اسارت بگذرند و آزادی برسد.

به امید آن صبحی که از خواب بیدار بشویم و آزادی را در آغوشمان ببینیم و لب‌های تازه و شهوت‌آلودش را ببوسیم .

یزدستان

چطور میشه این شهر رو بدون اینترنت تحمل کرد؟ 

اگر خیلی جاها با قطع اینترنت به ۲۰ سال پیش برگشته، اینجا به دوره‌ی قاجار برگشته است.

اینترنت روح این فضای بی‌روح و ساکت و  ساکن بود. جنب‌ و جوشی درون ذهن‌ها بود. 

این شهر هزاران سال پیش توسط زامبی‌ها تصرف شد و همه‌ی انسان‌ها مخفیانه در تونل‌های زیرزمینی در حال زندگی هستند. آنچنان این حاکمیت زامبی‌ها طولانی شد که تکامل پیدا کردند و بالاخره یاد گرفتند کمی حرف بزنند، و به ماشین‌سواری، پیتزا، موتور، معین،  طلای آبشده، دوربین مداربسته، بوق زدن  برای برای هر زن غیرچادری، نظم خواب مُرغانه، تابوشکنی‌های مخفیانه و جانماز آب‌کشیدن ظاهری، غذای نذری، بیزینس‌های چندماهه و ... علاقه‌مند بشوند.

حالا شما بگویید،  بدون اینترنت در کنار این زاهد‌های خلوت ‌نشین که از خودشان و جریان زندگی متنفرند، گفتن یا شنیدن بیشتر از چهار کلمه ذهنشان را خسته و اعصابشان را بهم می‌ریزد، تابوشکنی‌شان هم مسأله درون فرهنگی مخصوص خودشان است که تو راهی به آن نداری، چگونه می‌توان روز را شب کرد؟ بله درسته، با اضافه‌کاری و خواب.

وفاداری صادقانه

«بلافاصله با یادآوریِ خاطره‌ی اینوما، احساس تأسفی از دوران گذشته در دلش زنده شد؛ کاش می‌شد بارِ دیگر وفاداریِ صادقانه او را داشته باشد و آن را به بازی و سُخره بگیرد. فکر می‌کرد که در حالت فعلی‌اش، هیچ کاری بیش از این موجبِ دلخوشی و سرِ حال آمدنش نمی‌شود.»

برف بهاری اثر یوکیو می‌شیما 

پژمرده

«آن وقار و زیبایی که جزئی از وجود مأنوس او به شمار می‌آمد، پژمرده شده و از بین رفته و قلب‌اش ویران شده بود. دیگر در هیچ جای وجودش نمی‌توانست آن احساس اندوه موقرانه‌ای را بیابد که برای سرایش شعر ایجاد انگیزه می‌کند، دیگر از هر احساسی تهی بود؛ روح اش چونان صحرایی می‌مانست که توسط بادهای خشک و سوزان جارو شده باشد. هرگز تا بدین اندازه نسبت به زیبایی و وقار بیگانه نشده بود.»
- برگرفته از رمان برف بهاری نوشته یوکیو می‌شیما

آرزو

ای آرزو، ای آرزو

ای آرزوی زیبای سفید که مانند تخم‌مرغی درخشان، زیر کونِ مرغی‌ام نشسته‌ای و منم غیرت‌مندانه اجازه نمی‌دهم دست کسی تو را لمس کند. کونم خسته شد، چند ماه؟ چند سال؟ چقدر در انتظار بنشینم تا از تخم بیرون بیایی؟ شبی خواب دیدم به دنیا می‌آیی و برایت تعریف می‌کنم که چقدر مشتاق دیدارت بودم. فردا شب دوباره همان خواب را دیدم، خواب  لحظه‌ی اول دیدار تو؛ ولی این‌بار برایت تعریف کردم که «اتفاقا شب گذشته خواب آمدنت را دیده بودم». بعدا دوباره خوابت را دیدم و هر دفعه خاطره‌ی خواب‌های قبلی را برایت تعریف می‌کردم. می‌گفتم : «ای آرزو ای آرزو، آنقدر نیامدی که خواب دیدم که بعد از هزار بار دیدنت در خواب، آمدی» دوباره بیدار می‌شدم و سرم درد می‌گرفت و با خودم می‌گفتم  که این آرزو کیست و چیست که فقط در خواب من است، در لایه لایه‌ی خوابم پنهان شده است؛ خواب دیدم که در خواب دیدم که در خواب دیده بودم که در خواب دیده بودمش که ... . همه چیز را یادم می‌رود جز اینکه در لایه‌ی چندم خوابم دیده بودمش

آرزو، آرزوی زیبایم، می‌دانی چند بار خوابت را دیده‌ام؟ هیچ نبودی بجز خیال و خواب. فقط دروغ بودی. هیچ اثری و نشانه‌ای از تو در واقعیت نیست.

راه بی‌فرجام

بیا تا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

به سوی سرزمین‌هایی که دیدارش

بسان شعله‌ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده‌ی بیدار

نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار

جان‌های شاد

چیست همه‌ی جنایت‌ها در برابر آنچه شما با من کردید؟
کاری با من کردید بدتر از هر جنایت
شما از من آن بازنیافتنی را گرفتید
شما رویاهای جوانیم و گرامی‌ترین معجزه‌هایم را کُشتید
شما هم‌بازی‌هایم، آن جان‌های شاد را از من ستاندید
به یادشان این تاج گل را می‌نهم و این نفرین را
نفرین بر شما
با شما می‌گویم
نفرین بر شما
نفرین بر شما شبح‌های پَلَشت

مایه‌ی زندگی

داشتم فکر می‌کردم که شرارت و میلی که به آن دارم، گونه‌ای تنهایی  و آزادی است که به زندگی‌ام وصلم می‌کند.

شرارت خودم را می‌خوهم بیابم، آن که با پوست و خون و خوابم آمیخته باشد.  شرارتی که از اجبار به «خوب بودن» رهایم می‌کند و نه اینکه از خوبی گریزان باشم و به شرارت پناه بیاورم؛ شرارتی که از خودش نیز رهایم می‌کند؛ شرارتی با لبخند؛ شرارتی که نشان از دشمنی با نوع انسان نیست بلکه بی‌توجه به آن است؛ آزاد از خوب و بد است؛ شرارتی که بیشتر حیوانی است تا انسانی.

 این روزها در انتظارش نشسته‌ام؛ در انتظار شرارتی که از گرفتاری‌هایم نجاتم می‌دهد؛ از عشق به انسان‌ها؛ از این زمان و مکان نجاتم می‌دهد؛ مرا بالاتر از همه قرار می‌دهد، فراتر از زمانم و مشکلاتم. مرا چیره می‌کند؛ مرا به سرنوشتم وصل می‌کند؛ از تهوع نجاتم می‌دهد.

نجات دهنده‌ی بزرگ من، شرارتم، که در اشک‌هایم، در وسط پوچی و حال وحشتناکم، یادش امید را در دلم روشن می‌کند. هر صبح که بیدار می‌شوم به خودم نگاه می‌کنم که آیا هنوز اثری از آن شرارت در قلبم هست؟ هنوز در راه است؟ هنوز لایق نشده‌ام؟ نکند شرارتم از من ناامید شده باشد و بکلی مسیرش از من برگشته باشد؟

می‌آید، آن نجات‌دهنده‌ی بزرگ خواهد آمد

کسی از یزد هست که دوست داشته باشه همدیگر رو ببینیم و یک قهوه با هم بخوریم؟