دوست نادیده‌ام، از جان و دل دوستت دارم

چندین ساله که همه چیز رو یادداشت می‌کنم؛ فکر، خیال، ایده، تصور، خواب، خاطره ... به طور کلی هر چیز که ذره‌ای برجستگی پیدا می‌کرد و منم توانایی نوشتنش رو داشتم، یادداشت کردم.


با خودم فکر می‌کنم که ممکنه یه روز بعد از مرگ من، کسی این یادداشت‌ها رو بخونه و خوشش بیاد و ارتباطی باهاشون برقرار کنه؟ چه چیزها که توشون پیدا نمی‌کنه. این فرد می‌تونه مثلاً فرزندم یا نوه یا خواهرزاده یا یک شاگرد یا ... باشه. خودم اگر پدربزرگم همچین یادداشت‌هایی داشت با دقت زیاد و کلمه به کلمه می‌خوندم و بررسیش می‌کردم؛ پدربزرگم رو میگم چون ظاهری شباهت‌هایی بهش داشتم و به سختی میشد فهمید چه فکر‌هایی توی سرش می‌گذشت؛ نه اینکه مرموز باشه یا فضاش سنگین باشه، نه، فقط فکرهاش رو به زبون نمی‌آورد ولی در رفتارش گونه‌ای زیرکی و رندی می‌دیدم که مشتاقم می‌کرد بدونم چه فکرهایی توی سرش می‌گذره.

هیولاکُش

برای مبارزه با هیولا،  بکوش خود  تبدیل به هیولا نشوی؟

من که سعی می‌کنم به هیولا تبدیل نشوم  می‌دانی چرا؟  اینکه صبح در اوج معصومیت بیدار می‌شوم و اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد بدن زیبای تو است.  اون سینه‌ها که بار اولکه  نشونم دادی نفسم در سینه حبس شد و بازدم  از یادم رفت. هنوز به یاد بار اولی می‌افتم که کون زیبایت را در شلوارک گل‌گلی‌ت دیدم. 

در همین خیالات  و لخت می‌روم توی بالکن و زیر تابش آفتاب می‌نشینم. سرم رو پایین می‌اندازم و پوستم رو که می‌بینم  یاد پوست شکم تو می‌افتم و می‌بینم  که نور خورشید شهوت رو  در همه‌ی نقاط پوستم پخش می‌کند. 

می‌روم و دو فنجان قهوه آماده می‌کنم؛ فنجان دوم رو به یاد تو خواهم خورد ای زیبا. یاد تو کافیست که تا همیشه از هیولا فرار کنم و  یک صبح دیگر بیدار بشوم.

از هیولا شدن نمی‌ترسم، برای کشتن هیولا به هیولای بزرگتری تبدیل خواهم شد. چیزی که نتوانید حتی اسمی برای آن انتخاب کنید.