افرادی که اهل فکر و معنویت نیستند، چرا انقدر به دستورات فقهی علاقه دارند؟ چرا روزه میگیرند؟ چرا اینکه دقیقاً در ماه رمضان روزه بگیرند برایشان اهمیت دارد؟ شاید کمی حس یک تجربه به صورت همگانی و هماهنگ باشد، ولی بیشتر از این حس هنری، تصور ارتباط با ماوراءطبیعه است. نه معنویت که ریشه در تفکر و پرسش داره، بلکه ماوراء طبیعه،فضای ذهنی و توهمی که بکلی غیرقابل فکر و تحلیل است. حس میکنند که دستورهای دقیق و حسابشدهی که از ماوراء صادر شده است را انجام میدهند. به همین خاطر هم خیال میکنند که این تنها علم مهم هستی است. فراتر و مهمتر از همهی علمهاست؛ آنچنان ماوراء است که فراتر از هر فکر و تحلیل هستند. البته شاید با عقل ناقص بتوان کمی از فواید آنها را فهمید ولی هیچگاه قادر نخواهیم بود دلیل صادر شدن دستور را بفهمیم پس هیچوقت نمیتوانیم آنها را نقض کنیم و یا تغییر بدهیم، چون هیچوقت نمیتوانیم به دلایل واقعی و حکمت صادر شدن آنها تسلط پیدا کنیم، یعنی فقه فراتر از همه علمهاست، فراتر از زندگی است؛ فقه، خودِ خداست، نمود خدا بر زمین است؛ پس فقه بُتشان است. پس این دستورات خشک همان تصورشان از معنویت است. با پای چپ که به دستشویی وارد میشوند حسی معنوی بهشان دست میدهد.
این فقه را در شکل بوروکراسی پیچیده اداری هم می شود دید. فضایی بیارزش، بیهنر، پُرقانون ولی بیقانون، کنترلگر.
روزگار رو بیوفا میدونم؛ یعنی روزگار نه به بالا بردن من و نه به پایین انداختن من تعهدی نداره.
چون عمر بسر رسد، چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود، چه بغداد و چه بلخ
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی
از سلخ به غره آید و از غره به سلخ
* خونه ما رو گُه برداشت از بس با صدای بمب و موشک به خودمون ریدیم؛ جدیدا با صدای موتور سیکلت هم به خودمون میرینیم. هر کی cg125 داره مادرجنده است.
* یه کتابی دارم میخونم که ریاضی موسیقی و نقاشی و داستان و ... ربط داده برای بررسی عمیق مبحثی در منطق ریاضی. قبلاً فکر میکردم این مبحث ریاضی، چیزی است که قرار است در موردش عمیق بشم و دانشمند بشم، الان این کتاب هر دفعه متحیرم میکنه و به خودم میگم «بابا برو جقت رو بزن و بخواب و رویای کُسهای مختلف ببین که لذتی حداقل خیالی از آشوب زندگی برده باشی»
*دخترها که قبلاً هم اکثرا یه تختهشون کج بود الان بخاطر شرایط جنگی و استرس دائمی و به هم خوردن هورمونهاشون، کسمشنگ هم شدند. توی خیابون میبینمشون انگار چشمهای همشون لوچ شده.
کیر من هم وسط این آشوب نمیدونم واسه چی و کی بلنده. قدیمیها میگفتند:«دوتا چیز هیچوقت نمیخوابه، بخت آدم خوشبخت و کیر آدم بدبخت»
*بیشترین کابوسی که از بچگی دارم میبینم، خواب خیانت و نامردی و همدستی دوستانم با دشمنانم و مار و اژدهایی که در کمین مینشیند که نیش بزند، نیشی که زهرش میل به زندگی و عشق را درونم از بین ببرد. میترسیدم عشق به زندگی و دوستی را درونم بکُشند. ولی تونستم بر این ترس غلبه کنم و الان دیگر نمیترسم، الان گونهای هیجان تجربه میکنم. تپش قلب هیجانانگیز کسی که با ترسش بازی میکند. الان «اعتماد» میکنم و این اعتماد باعث شد انسانهای ارزشمندی را تجربه کنم.
دیدی آقا؟ یک ترس وحشتناک، همون چیزی که میخواست منو بکشه، من رو نجات داد و بهم زندگی بخشید.
خب یکی از آرزوهام امروز بعد از ظهر قراره به واقعیت بپیونده.
شما هم اگه حرفی مونده، بزنین؛ اگه پیشنهادی مونده، مطرح کنین؛ دادنیها رو بدین؛ کردنیها رو بکنین؛ قدر زندگیتون رو بدونید و همه چیز رو با وعده به آینده موکول نکنید.
بر در ارباب بی مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به در آید؟
*امشب واسه اولین بار چند تا موشک دیدم. خیلی قشنگ بودند، قشنگتر از ستاره دنبالهدار بودند. من با نیت ستاره دنبالهدار بهشون نگاه کردم و به تعدادشون آرزو کردم. انقدر که قشنگ بودند که حس میکنم آرزوهام حتما برآورده خواهند شد. خدایا شکرت، بعد از اینکه دیدمشون، امیدی توی دلم نشست.
ای بالستیک پرتوان، برس به داد این ناتوان؛ تو که انقدر قشنگ و نازی،
دخترهای قشنگ و ناز هم در مسیر زندگی من قرار بده، از اون نازهای مادرقبحه که من رو دوست داشته باشن، داغ، تازه، اونایی که کونشون هم نازه.
در رویاپردازی ناخودآگاه روزانه این زندانی که سالهاست در بند است، خود را در روز آزادی، جوانی تصور میکند که میخواهد زندگی را بیآغازد؛ زهی خیال باطل.
روز آزادیش؟ نه، اولین شنبهی آزادیش، شنبهی خشم است؛ خشمی چنان شدید که قبل از اینکه به دیگری برسد، خودش را خواهد سوزاند.
*همسر من، معمولا مقدار کمی از خوردنیها رو میگذاره توی ظرفش بمونه. مثلا از ظرف بزرگ عسل فقط یک لایه نازک باقی مونده و ما نمیخوریمش. مقدار کمی روغن محلی ته ظرف شیشهایش مونده، شیشه حاوی کمی شکلات صبحانه روهم مدتی هست که توی یخچال میبینم. خودت چرا نمیخوریشون؟ اوایل به این کارهاش میخندیدم و بعد مدتی تمسخر میکردم و الان دارم همکاری میکنم. روش کار: غیرمستقیم عمل میکنیم. یعنی ما سعی نمیکنیم که عسل رو نگه بداریم، بلکه فقط دیگه میلی به خوردن عسل نداریم.
*همسر من روغن سرخکردنی رو میگذاره توی دورترین کابینت نسبت به اجاق گاز. منم اصلا نمیفهمم چرا. ازش هم میپرسم یک جواب کلی میده که اونجا بهتره. ولی من سوالم اینه که «چرا اونجا بهتره تا اینجا؟» میترسم بعد از خندیدن بهش و تمسخر کردنش، منم اینجور بشم.
*همسر من وقتی از سر کار برمیگرده با یک لبخند بزرگ بهم سلام میکنه. منم هر دفعه متعجب میشم. خودم وقتی کار تموم میشه و دارم برمیگردم، درون خودم دنبال یک حس خوب میگردم ولی هیچی نیست. به خودم میگم: «ببین کوهیار، خورشید بخشنده را ببین که چقدر زیباست، درختها برای تو با نسیم میرقصند، همسرت به تو افتخار میکند، تو پرتلاش و مسئولیتپذیری، آیا زندگی زیبا نیست؟» جواب میدم: «نه، پوچ است، خورشید بیروح و بیهوده است، لعنت بر کوهیار، لعنت بر دروغهایت، لعنت بر دیدگاه رمانتیک و تخمیات، لعنت بر زندگی که دست از سرم برنمیدارد، مانند ویروس به همه چیز نفوذ کرده، حتی درون خودکشی. کاش غیب بشوم، کاش نبودم از اول»
*همسر من میز مطالعهام را دوست دارد. نسبت به بقیه وسایل خانه گونهای خودپسندی دارد ولی متوجه شدم در مورد میز مطالعهام با احترام حرف میزد. به صورت عجیب و باورنکردنی میداند کی باید به میز دست بزند و کی دست نزند. نمیدانم چرا و چطور! چون من هیچ حرف خاصی یا حساسیت پیچیده و خاصی در مورد میزم ندارم، ولی اون همونها رو حس میکنه. مثلا گاهی میز رو مرتب و تمیز نمیکنم و همونجور باهاش راحتم، اون هم این رو میفهمه و نه در موردش حرف میزنه و نه بهش دست میزنه و نه هیچی. آخه در بقیه موارد اینجور نیست؛ مثلا ساعت ۱۱ شب و وسط سریال دیدنم تصمیم میگیره زیر کونم رو جاروبرقی بکشه.
*لباسایی داره که فقط من دیدمشون. لباسایی شُل و کهنه و کج وکوله که جلوی هیچکس (حتی خواهرش) نمیپوشش بجز من. از همه خجالت میکشه بجز من. فکر میکردم زنها زیبا هستند و زیبایی رو دوست دارند، پس چرا لباس شبیه کارتنخواب جلوی من میپوشه؟ چه دنیای چرک و کثیفی توی ذهنشه که این لباسای تخمی رو واسه من میپوشه؟
*خنگ و دروغگو و خشمگینه و حالم از جهانبینیش بهم میخوره، ولی وقتی از نزدیک بهش نگاه میکنم، یک دختر ۵ساله میبینم که خوشحاله توی دنیای آدم بزرگها زندگی میکنه. خونه رو یکی از اسباببازیهاش میبینه و منو یکی از عروسکهاش. با خودم فکر میکنم که چطور هر دفعه اجازه میدی بازیچهی یک دختربچهی خنگ بشی؟ لعنت بر من و این زندگی مسخره؛ الان در این وضعیت اقتصادی دلم واسش میسوزه، همین که رشد اقتصادی شروع بشه طوری با احساساتش بازی خواهم کرد کهبه غلط کردن بیفته، حالا ببین.
*وقتی بغلش میکنم و چندبار صورتش را میبوسم، چشماش میدرخشه و صورتش گلگون میشه؛ حالش اگر بد باشه خیلی بهتر میشه و اگر عادی باشه انرژی و انگیزه زیادی برای کارهای روزمرهاش بهش میرسه. میگم: «چطور فقط با یکی دوتا بوس حالت خوب میشه؟» پس من چی؟ کی حال من رو خوب میکنه؟ من با یکی دوتا بوس خوب نمیشم، باید چند ساعت نوازشم کنند. من مامانمو میخوام. من درونم جهنمه، بغض و غصه جلوی فکرم رو گرفته. این چه بغضی است؟ چرا بیرون نمیآید؟ چند سال پیش نصفه شب شروع کردم به خوندن کتاب «ایوان ایلیچ» تولستوی، تا صبح تمومش کردم. کتاب رو بستم و رفتم زیر پتو که بخوابم؛ یکدفعه بغضم ترکید. چند ساعت به آرامی و بدون صدا اشک ریختم که کسی بیدار نشه، ولی اشکها تموم نمیشد و احساس نمیکردم بغض گلویم کوچکتر شده باشد. تعجب کردم که چرا تمام نمیشود. فقط خسته شدم و خوابیدم. شاید باید چندتا زن دیگه هم بگیرم که مثل خودم دوست داشته باشد بیشتر روز را به عشقبازی بگذرانیم. شایدم چندتا دوستدختر رنگارنگ گرفتم.
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بِکُشد زارم و در شرع نباشد گنهش
-حافظ
*رفتم شیرینی فروشی. یه خانم تپل با لباس فرم سفید در گوشهی انتهایی مغازه روی صندلی نشسته بود و با گوشیش حرف میزد. من رو که دید، سرش رو تکون داد و با لبخند با گوشی خداحافظی کرد و بلند شد و اومد به سمت من. توی مسیر اومدنش نگاهمون به همدیگه گره خورد. انگار یک کیک خامهای پا درآورده بود و داشت به سمتم میومد. فضای اروتیک-معذبی بینمون ایجاد شد. گفت چه شیرینی میخواین؟ گفتم:«یه برش از این کونتون، ببخشید از این کیکتون«. خندید و یک تکه کیک بهم داد.
* نصفه شب معده درد گرفتم و مجبور شدم برم اورژانس. تنها توی اتاق روی تخت دراز کشیده بودم. چند دقیقه بعد یه پرستار خانم جوون و زیبا توی اتاق ظاهر شد. انگار تازه از مجلس جوکگویی بیرون اومده باشه صورتش از خنده و شادی گلگون بود. از لحظهی اول که چشم در چشم شدیم فضای اروتیک-معذبی بینمون به وجود اومد. آثار خنده از چهرهش رفت و بجاش خم و قوس جدیت اطراف چشمها و دهان بچهگانهاش نشست. یک قسمت از موهای شرابیش از مقنعهاش بیرون افتاده بود و یک پیرسینگ کوچیک هم توی پرهی بینیش داشت. کنار تخت ایستاد و با لحن آرومی گفت: «آستینت رو بزن بالا»؛ کش رو روی بازوم گره زد و الکل مالید به دستم. اون به دستم نگاه میکرد و حرف میزد و من به اون نگاه میکردم. از زاویه دید منِ بیمارِ درازکشیده روی تخت، اون بینی و لب و اندام، چند برابر زیباتر شده بود.
وقتی خواست بره بیرون گفت: اگه به چیزی نیاز داشتی زنگ بالای تختت رو بزن. گفتم: «نیاز دارم سوزن بکنم توی رگت» خندید و رفت.
* شب رفتم کیسهی آشغال رو بگذارم دم در. هیشکی توی کوچه نبود. همزمان زن همسایه روبرویی هم اومد بیرون. چادرش از هم باز شده بود و با تاپ و شلوارک زردش دیدمش. من که همیشه میتونستم حدس بزنم چی زیر اون چادرش داره، ولی با دیدنش توی اون لباس زرد و ظریف یک لحظه شوکه شدم. اونجا یک لحظه اروتیک-معذبی بینمون به وجود اومده بود. چشم در چشم شدیم و زبونمون بند اومده بود. با اینکه دوست نداشتیم زود بریم، ولی داشتیم عجله میکردیم. گفتم: « میشه آشغالامو بریزم توی آشغالای شما؟» گفت: چی؟ گفتم:» کیسه سوراخه»
دولا شد و در کیسه رو باز کرد و در همون حالت و با لبخندی مخلوط با عجله و نگرانی رو بهم کرد و گفت: «بیا عجله کن» خواستم در کیسه رو باز کنم، گفت: «نمیخواد، همه رو با هم بکن داخل»
*دیشب رفتم نونوایی دیدم فقط یک پسر در حال جمع کردن نون است. بعد از چند لحظه یک مرد بالای ۴۰ سال رسید و گفت: شما نفر آخری؟ با تعجب برگشتم و بهش نگاه کردم. از بس سوال احمقانهای بود، هر قدر تلاش کردم نتونستم یک «بله» بگم؛ هیچی نگفتم فقط با تعجب دستام رو بالا آوردم و کلافه تکون دادم و سرم برگردوندم و فرار کردم به سمت نونها.
*چند وقت پیش رفتم نونوایی دیدم یکم شلوغه و مشخص نبود چه کسی آخر صف است. از یک پسر نوجوون پرسیدم: نفر آخر تویی؟ پوزخندی زد و گفت: «تو الان رسیدی، نفر آخر خودتی». جواب جالب و غیرمنتظرهای بود. بهش نگاه کردم و متوجه شدم کاملا جدی است. خوشحال شدم که یکی مثل خودم رو پیدا کردم که مغزش پر از کسشعرجات تحلیل منطقی واقعیت است! البته من وقتی توی سن این پسر بودم اینطور نبودم و بعدا اینطور شدم. بیشترین چیزی که از نوجوونیم یادم میاد اینه که همیشه در حال جق زدن بودم. دوستش که کنارش ایستاده بود و وضعیت گوزپیچ دوستش را فهمید، اومد جلو و عاقلانه گفت: «بله خودش آخر صف است« دوست خوبی داشت.
*رسیدم به نونوایی و دیدم ۳تا مرد و دوتا زن توی صف وایسادن. مرد جوان ته صف با گوشیش با صدای بلند حرف میزد و هی دو قدم دور میشد و برمیگشت. یک لحظه رفت پشت سرم و صداش اذیتم کردم. برگشتم و با جدیت گفتم: «برو دور وایسا با گوشیت حرف بزن« سرش رو احمقانه تکون داد و دور شد. یکی از زنهای خوشش اومد و موقع جمع کردن نونها بهم گفت: «کاش بقیه مردها هم مثل شما محترم و منطقی بودند» یک دفعه یک پسر جوان که تازه با موتور رسیده بود و روی موتورش که هنوز روشن بود با ژست لاتی نشسته بود، با اخم و عصبانیت داد زد: «بیا دیگه» شوکه شدم. متوجه شرم و خجالت زیاد توی چهرهی زن شدم. بهم گفت: «ببخشید، پسرمه»
*نونها رو گرفتم و برگشتم که نونوایی بیرون بیام که دیدم افراد زیادی از زن و مرد توی صف وایسادن. هیشکی حتی به خودش زحمت نمیداد که یه ذره کنار بره که من رد بشم. یک لحظه شوکه شدم. انگار همه با هم هماهنگ کرده بودند که من رو راه ندن. گفتم حرکت کنم شاید کم کم راه رو باز کنن ولی زهی خیال باطل،هیچ حرکتی نمیکردند، انگار اصلا من اونجا نیستم. چهرهها همه جدی و مضطرب و مغرور. به دهتا مالیده شدم تا رد شدم. نفر آخری که باید از کنارش رد میشدم یک زن کون گنده چادری بود. با اینکه دیگه فضا واسش باز بود که کنار بره ولی حتی نیم نگاهی به جانب من نیفکند. لای کون ژلهای اون و در خروجی نونوایی له شدم تا رد شدم. صحنه رو از زاویه نگاه دیگران تصور میکردم، عرق شرم بر صورتم نشست. در راه خونه هنوز شوکه بودم و دلیل رفتارشون رو درک نمیکردم. تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که همشون کونی بودند.
*هندزفری توی گوشم و در حال گوش دادن به کتاب و سوار دوچرخه به سمت نونوایی رفتم. به نونوایی که رسیدم دیدم چند متر بعدتر یک میز گذاشتند و به مناسبت یک جشن مذهبی، دو تا پسر ریشو و ۶،۷ تا دختر جوان چادری، مشغول تعارف شربت به عابرین و ماشینها بودند. آخرهای پذیراییشون بود و اومده بودند سمت نونوایی و میخواستند چندتا نون بگیرند. اون دوتا ریشو با اخم و غرور نگاهی به من کردند و رفتند به نونوایی چیزهایی گفتند. از اونجایی که من صدای کتاب توی گوشم بود نشنیدم. به علاوه حواسم سمت دخترها بود که چند متر دور از نونوایی ایستاده بودند و همه با هم داشتند بهم نگاه میکردند و کودکانه میخندیدند. تعجیب کردم. به خودم نگاه کردم که نکنه لباس اشتباهی پوشیدم و یا زیپ شلوارم باز باشه. ولی نه، معمولی بودم. نمیفهمیدمشون. ریشوها با نونوایی صحبت کرده بودند که به دخترها نون بده. چند ثانیه بعد چندتا از دختران اومدند توی صف و با فاصلهی نزدیکی به من وایسادند. انگار دور من حلقه زده باشند. اولین بار بود که چندتا دختر رو به صورت همزمان بغل خودم میدیدم. چادرشون بهم میذخورد و بوی عطر و آرایش کمی که داشتند رو میتونستند حس کنم. توی این فاصله چادرشون بهم میخورد و مثل دختربچههای ۵ ساله خجالتی میخندیدند. اونجا بود که شیرینی رابطهی چند نفره رو نوک زبونم حس کردم. دلم واسشون تنگ شده.
*نوجوون بودم که رفتم سر صف نون. چندتا پسر هم سن خودم هم توی صف بودند. چند دقیقه بود که دوتا از این پسرها بحث میکردند و سر همدیگه داد میزدند. پسری که جلوی من وایساده و یکی از طرفهای بحث بود، همیشه توی محله میدیدمش ولی تا حالا باهاش حرف نزده بودم. یک پسر سفید و خوشتیپ و زبوندراز که برای دعوا تحریک میشد و اعلام آمادگی میکرد. من رو ندیده بود که کیم که پشت سرش وایسادم . همینطور وسط بحث از پشت و به صورت نامحسوس که فقط خودش متوجه بشه خودم رو بهش چسبوندم. اولین بار بود که همچین کاری میکردم و هیچ تصوری از کارم نداشتم، فقط شیطنت و کنجکاوی بود. خودم رو که بهش چسبوندم، برنگشت نگاه کنه و من رو ببینه. فقط یکم مکث کرد و بعد از گفتن یک جمله، دیگه بحث رو تموم کرد و آروم شد. چند لحظه بعد اون هم خودش رو به من چسبوند و کونش رو به آرامی و لطافت بهم میمالید و فشار میداد. چند دقیقهای که توی صف بودیم همینجور بهم چسبیده بود. دیگه تقریبا بغلش کرده بودم. میتونستم بعد رمانتیک و آروم این موجود وحشی رو ببینم. انگار چند دقیقه خودش رو به من سپرد و توی بغل من رها شده بود. نونش رو گرفت و رفت، بدون اینکه به همدیگه نگاه کنیم و یا چیزی بگیم.