کلیپ

چند نوع کلیپ هست که اگه ازشون ببینم با ذوق نگاه می‌کنم:

* عروس و داماد خارجی که دارن  از جایی رد میشن یه دفعه یه جمع ایرانی می‌رسن و شروع می‌کنن به آواز خوندن و آهنگ زدن و تشویق کردن و رقصیدن. خیلی باحالن

* این چالش که خانمی جلوی بچه‌های نوجوونش به همسرش میگه Daddy

*  قهرمان‌‌های آتشنشانی و سیل و و آتش‌سوزی و ... که خیلی سریع تصمیم می‌گیرن و حرکت شجاعانه‌ای می‌زنن.

* کلیپ‌هایی که  یه جمع بزرگ از آدم‌ها یک  حرکت حماسی می‌زنن؛ مثل اون کلیپ که توی آلمان چندین هزار موتورسوار رفتن در خونه یک کودک سرطانی که روزهای آخر زندگیش بود.

* کلیپ‌هایی که کسی به یک سگ آزاردیده و رها شده و دل شکسته  کمک می‌کنه؛ اونهایی که اولش به طرف نمی‌تونن اعتماد  بکنن و هی ناله می‌کنن و دلشون شکسته

*کودکی، همسر پدر/ مادرش رو می‌پذیره و بهش میگه مامان/بابا. مثلا اونهایی که توی یک نامه به اون شخص میگن به فرزندی قبولم کن، یا برعکس

* فرزندهایی که میان و به پدر و مادرشون میگن همه‌ی بدهی‌ها و وام‌هاتون رو تسویه کردیم

* اونهایی که  تازه از بیهوشی بیرون اومدن و حرف‌ها عجیبی می‌زنن

*اونهایی که از توی بالون با چترنجات می‌پرن پایین

* اونهایی که یکی از پشت دیوار ظاهر میشه و یکی از دوستان یا خانواده‌اش رو می‌ترسونه

* اونهایی که یه هدیه تولد می‌گیرن و از خوشحالی گریه می‌کنن؛ مخصوصا اونهایی که به دختر نوجوونشون آیفن هدیه میدن.

پ‌ن۱:  اصلا نمی‌بینم: هر نوع کلیپی در مورد بچه‌ها، سیاستمدارها، دعواها و درگیری‌ها، سربه‌سر حیوانات می‌گذارن،  شوخی خرکی، شوخی‌های جنسی و ...

پ‌ن۲: گربه‌ها چون خیلی دلم رو می‌برن رو هم سریع رد می‌کنم و اصلا نمی‌بینم.


دوست نادیده‌ام، از جان و دل دوستت دارم

چندین ساله که همه چیز رو یادداشت می‌کنم؛ فکر، خیال، ایده، تصور، خواب، خاطره ... به طور کلی هر چیز که ذره‌ای برجستگی پیدا می‌کرد و منم توانایی نوشتنش رو داشتم، یادداشت کردم.


با خودم فکر می‌کنم که ممکنه یه روز بعد از مرگ من، کسی این یادداشت‌ها رو بخونه و خوشش بیاد و ارتباطی باهاشون برقرار کنه؟ چه چیزها که توشون پیدا نمی‌کنه. این فرد می‌تونه مثلاً فرزندم یا نوه یا خواهرزاده یا یک شاگرد یا ... باشه. خودم اگر پدربزرگم همچین یادداشت‌هایی داشت با دقت زیاد و کلمه به کلمه می‌خوندم و بررسیش می‌کردم؛ پدربزرگم رو میگم چون ظاهری شباهت‌هایی بهش داشتم و به سختی میشد فهمید چه فکر‌هایی توی سرش می‌گذشت؛ نه اینکه مرموز باشه یا فضاش سنگین باشه، نه، فقط فکرهاش رو به زبون نمی‌آورد ولی در رفتارش گونه‌ای زیرکی و رندی می‌دیدم که مشتاقم می‌کرد بدونم چه فکرهایی توی سرش می‌گذره.

هیولاکُش

برای مبارزه با هیولا،  بکوش خود  تبدیل به هیولا نشوی؟

من که سعی می‌کنم به هیولا تبدیل نشوم  می‌دانی چرا؟  اینکه صبح در اوج معصومیت بیدار می‌شوم و اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد بدن زیبای تو است.  اون سینه‌ها که بار اولکه  نشونم دادی نفسم در سینه حبس شد و بازدم  از یادم رفت. هنوز به یاد بار اولی می‌افتم که کون زیبایت را در شلوارک گل‌گلی‌ت دیدم. 

در همین خیالات  و لخت می‌روم توی بالکن و زیر تابش آفتاب می‌نشینم. سرم رو پایین می‌اندازم و پوستم رو که می‌بینم  یاد پوست شکم تو می‌افتم و می‌بینم  که نور خورشید شهوت رو  در همه‌ی نقاط پوستم پخش می‌کند. 

می‌روم و دو فنجان قهوه آماده می‌کنم؛ فنجان دوم رو به یاد تو خواهم خورد ای زیبا. یاد تو کافیست که تا همیشه از هیولا فرار کنم و  یک صبح دیگر بیدار بشوم.

از هیولا شدن نمی‌ترسم، برای کشتن هیولا به هیولای بزرگتری تبدیل خواهم شد. چیزی که نتوانید حتی اسمی برای آن انتخاب کنید.

سلام

دشنام تو می‌دهی به سعدی / من با دو لب تو کار دارم

افرادی که اهل فکر و معنویت نیستند، چرا انقدر به دستورات فقهی علاقه دارند؟ چرا روزه می‌گیرند؟ چرا اینکه دقیقاً در ماه رمضان روزه بگیرند برایشان اهمیت دارد؟ شاید کمی حس  یک تجربه به صورت همگانی و هماهنگ باشد، ولی بیشتر از این حس هنری، تصور ارتباط با ماوراءطبیعه است. نه معنویت که ریشه در تفکر و پرسش  داره، بلکه ماوراء طبیعه،فضای ذهنی و توهمی که بکلی غیرقابل فکر و تحلیل است. حس می‌کنند که  دستورهای دقیق و حساب‌شده‌ی که از ماوراء صادر شده است را انجام می‌دهند. به همین خاطر هم خیال می‌کنند که این تنها علم مهم هستی است. فراتر و مهم‌تر از همه‌ی علم‌هاست؛ آنچنان ماوراء است که فراتر از هر فکر و تحلیل هستند. البته شاید با عقل ناقص بتوان کمی از فواید آن‌ها را فهمید ولی هیچگاه قادر نخواهیم بود دلیل صادر شدن دستور را بفهمیم پس هیچ‌وقت نمی‌توانیم آن‌ها را نقض کنیم و یا تغییر بدهیم، چون هیچ‌وقت نمی‌توانیم به دلایل واقعی و حکمت صادر شدن آنها تسلط پیدا کنیم، یعنی فقه فراتر از همه علم‌هاست، فراتر از زندگی است؛ فقه، خودِ خداست، نمود خدا بر زمین است؛ پس فقه بُت‌شان است. پس این دستورات خشک همان تصورشان از معنویت است. با پای چپ که به دستشویی وارد می‌شوند حسی معنوی بهشان دست می‌دهد.

این فقه را در شکل بوروکراسی پیچیده اداری هم می شود دید. فضایی بی‌ارزش، بی‌هنر، پُرقانون ولی بی‌قانون، کنترل‌گر. 

ایرانی

 روزگار رو بی‌وفا می‌دونم؛ یعنی روزگار نه به بالا بردن من و نه به پایین انداختن من تعهدی نداره.

چون عمر بسر رسد، چه شیرین و چه تلخ

پیمانه چو پر شود، چه بغداد و چه بلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی

از سلخ به غره آید و از غره به سلخ

کوه‌ها رفت به باد از هوس مینایی

* خونه ما رو گُه برداشت از بس با صدای بمب و موشک به خودمون ریدیم؛ جدیدا با  صدای موتور سیکلت هم به خودمون می‌رینیم. هر کی cg125 داره مادرجنده است.

* یه کتابی دارم می‌خونم که ریاضی موسیقی و نقاشی و داستان و ... ربط داده برای بررسی عمیق مبحثی در منطق ریاضی. قبلاً فکر می‌کردم این مبحث ریاضی، چیزی است که قرار است در موردش عمیق بشم و دانشمند بشم، الان این کتاب هر دفعه متحیرم می‌کنه و به خودم میگم «بابا  برو جقت رو بزن و بخواب و رویای کُس‌های مختلف ببین که لذتی حداقل خیالی از آشوب زندگی برده باشی»

 *دختر‌ها که قبلاً  هم اکثرا یه تخته‌شون کج بود الان بخاطر شرایط جنگی و استرس دائمی و به هم خوردن هورمون‌هاشون، کس‌مشنگ هم شدند. توی خیابون می‌بینمشون انگار چشم‌های همشون لوچ شده.

کیر من هم وسط این آشوب نمی‌دونم واسه چی و کی بلنده.  قدیمی‌ها میگفتند:«دوتا چیز هیچ‌وقت نمی‌خوابه، بخت آدم خوشبخت و کیر آدم بدبخت»

*بیشترین کابوسی که از بچگی دارم می‌بینم، خواب خیانت و نامردی و همدستی دوستانم با دشمنانم و مار و اژدهایی که در کمین می‌نشیند که نیش بزند، نیشی که زهرش میل به زندگی و عشق را درونم از بین ببرد. می‌ترسیدم عشق به زندگی و دوستی را درونم بکُشند. ولی تونستم بر این ترس غلبه کنم و الان دیگر نمی‌ترسم، الان گونه‌ای هیجان تجربه می‌کنم. تپش قلب هیجان‌انگیز کسی که با ترسش بازی می‌کند. الان «اعتماد» می‌کنم و این اعتماد باعث شد انسان‌های ارزشمندی را تجربه کنم.

دیدی  آقا؟ یک ترس وحشتناک، همون چیزی که می‌خواست منو بکشه،  من رو نجات داد و بهم زندگی بخشید.


ای آرزو ای آرزو

خب یکی از آرزوهام امروز بعد از ظهر قراره به واقعیت بپیونده.

شما هم اگه حرفی مونده، بزنین؛ اگه پیشنهادی مونده، مطرح کنین؛ دادنی‌ها رو بدین؛ کردنی‌ها رو بکنین؛ قدر زندگیتون رو بدونید و همه چیز رو با وعده به آینده موکول نکنید.

بر در ارباب بی مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به در آید؟ 

ستاره‌های دنباله‌دار

*امشب واسه اولین بار چند تا موشک دیدم. خیلی قشنگ بودند، قشنگ‌تر از ستاره دنباله‌دار بودند. من با نیت ستاره‌ دنباله‌دار بهشون نگاه کردم و به تعدادشون آرزو کردم. انقدر که قشنگ بودند که حس می‌کنم آرزوهام حتما برآورده خواهند شد. خدایا شکرت، بعد از اینکه دیدمشون، امیدی توی دلم نشست.

ای بالستیک پرتوان، برس به داد این ناتوان؛ تو که انقدر قشنگ و نازی،

دخترهای قشنگ و ناز هم در مسیر زندگی من قرار بده، از اون ناز‌های مادرقبحه که من رو دوست داشته‌ باشن، داغ، تازه، اونایی که کونشون هم نازه.

خشم آزادی

در رویاپردازی ناخودآگاه روزانه این زندانی که سال‌هاست در بند است، خود را در روز آزادی، جوانی تصور می‌کند که می‌خواهد زندگی را بیآغازد؛ زهی خیال باطل.

روز آزادیش؟ نه، اولین شنبه‌ی آزادیش، شنبه‌ی خشم است؛ خشمی چنان شدید که قبل از اینکه به دیگری برسد، خودش را خواهد سوزاند.


همسرانه

*همسر من، معمولا مقدار کمی از خوردنی‌ها رو میگذاره توی ظرفش بمونه. مثلا از ظرف بزرگ عسل فقط یک لایه نازک باقی مونده و ما نمی‌خوریمش. مقدار کمی روغن محلی ته ظرف شیشه‌ایش مونده، شیشه حاوی کمی شکلات صبحانه روهم  مدتی هست که توی  یخچال می‌بینم. خودت چرا نمی‌خوریشون؟ اوایل به این کارهاش می‌خندیدم و بعد مدتی تمسخر می‌کردم و الان دارم همکاری می‌کنم. روش کار:  غیرمستقیم عمل می‌کنیم. یعنی ما سعی نمی‌کنیم که عسل رو نگه بداریم، بلکه فقط دیگه میلی به خوردن عسل نداریم.


*همسر من روغن سرخ‌کردنی رو میگذاره توی دورترین کابینت نسبت به اجاق گاز. منم اصلا نمی‌فهمم چرا. ازش هم می‌پرسم یک جواب کلی میده که اونجا بهتره. ولی من سوالم اینه که «چرا اونجا بهتره تا اینجا؟» می‌ترسم بعد از خندیدن بهش  و تمسخر کردنش، منم اینجور بشم.


*همسر من وقتی از سر کار برمی‌گرده با یک لبخند بزرگ بهم سلام ‌می‌کنه. منم هر دفعه متعجب میشم. خودم وقتی کار تموم میشه و دارم برمی‌گردم، درون خودم دنبال یک حس خوب می‌گردم ولی هیچی نیست. به خودم میگم: «ببین کوهیار، خورشید بخشنده را ببین که چقدر زیباست، درخت‌ها برای تو با نسیم می‌رقصند، همسرت به تو افتخار می‌کند، تو پرتلاش و مسئولیت‌پذیری، آیا زندگی زیبا نیست؟» جواب میدم: «نه، پوچ است، خورشید بی‌روح و بیهوده است، لعنت بر کوهیار، لعنت بر دروغ‌هایت، لعنت بر دیدگاه رمانتیک و تخمی‌ات، لعنت بر زندگی که دست از سرم برنمی‌دارد، مانند ویروس به همه چیز نفوذ کرده، حتی درون خودکشی. کاش غیب بشوم، کاش نبودم از اول»


*همسر من میز مطالعه‌ام را دوست دارد. نسبت به بقیه وسایل خانه گونه‌ای خودپسندی دارد ولی متوجه شدم  در مورد میز مطالعه‌ام با احترام حرف می‌زد. به صورت عجیب و باورنکردنی می‌داند کی باید به میز دست بزند و کی دست نزند. نمی‌دانم چرا و چطور! چون من هیچ حرف خاصی یا حساسیت پیچیده و خاصی در مورد میزم ندارم، ولی اون همون‌ها رو حس می‌کنه. مثلا گاهی میز رو مرتب و تمیز نمی‌کنم و همونجور باهاش راحتم، اون هم این رو می‌فهمه و نه در موردش حرف می‌زنه و نه بهش دست می‌زنه و نه هیچی. آخه  در بقیه موارد اینجور نیست؛ مثلا ساعت ۱۱ شب و وسط سریال دیدنم تصمیم می‌گیره زیر کونم رو جاروبرقی بکشه.


*لباسایی داره که فقط من دیدمشون. لباسایی شُل و کهنه و کج وکوله که جلوی هیچ‌کس (حتی خواهرش) نمی‌پوشش بجز من. از همه خجالت می‌کشه بجز من. فکر می‌کردم زن‌ها زیبا هستند و زیبایی رو دوست دارند، پس  چرا لباس شبیه کارتن‌خواب جلوی من می‌پوشه؟ چه دنیای چرک و کثیفی توی ذهنشه که این لباسای تخمی رو واسه من می‌پوشه؟


*خنگ و  دروغگو و خشمگینه و حالم از جهان‌بینیش بهم می‌خوره، ولی وقتی از نزدیک بهش نگاه می‌کنم، یک دختر ۵ساله می‌بینم که خوشحاله توی دنیای آدم بزرگ‌ها  زندگی می‌کنه. خونه رو یکی از اسباب‌بازی‌هاش می‌بینه و منو یکی از عروسک‌هاش. با خودم فکر می‌کنم که چطور هر دفعه اجازه میدی بازیچه‌‌ی یک دختربچه‌ی خنگ بشی؟ لعنت بر من و این زندگی مسخره؛ الان در این وضعیت اقتصادی دلم واسش می‌سوزه، همین که رشد اقتصادی شروع بشه طوری با احساساتش بازی خواهم کرد کهبه  غلط کردن بیفته، حالا ببین.


*وقتی بغلش می‌کنم و چندبار صورتش را می‌بوسم، چشماش می‌درخشه و صورتش گلگون میشه؛ حالش اگر بد باشه خیلی بهتر میشه و اگر عادی باشه انرژی و انگیزه زیادی برای کارهای روزمره‌اش بهش می‌رسه. میگم: «چطور فقط با یکی دوتا بوس حالت خوب میشه؟»  پس من چی؟ کی حال من رو خوب می‌کنه؟ من با یکی دوتا بوس خوب نمیشم، باید چند ساعت نوازشم کنند. من مامانمو می‌خوام. من درونم جهنمه، بغض و غصه جلوی فکرم رو گرفته. این چه بغضی است؟ چرا بیرون نمی‌آید؟ چند سال پیش نصفه شب شروع کردم به خوندن کتاب «ایوان ایلیچ» تولستوی، تا صبح تمومش کردم. کتاب رو بستم و رفتم زیر پتو که بخوابم؛ یکدفعه بغضم ترکید. چند ساعت به آرامی و بدون صدا اشک ریختم که کسی بیدار نشه، ولی اشک‌ها تموم نمی‌شد و احساس نمی‌کردم  بغض گلویم کوچکتر شده باشد. تعجب کردم که چرا تمام نمی‌شود. فقط خسته شدم و خوابیدم. شاید باید چندتا زن دیگه هم بگیرم که مثل خودم دوست داشته باشد بیشتر روز را به عشق‌بازی بگذرانیم. شایدم چندتا دوست‌دختر رنگارنگ گرفتم.


دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

بِکُشد زارم و در شرع نباشد گنهش

-حافظ

معذب

*رفتم شیرینی فروشی. یه خانم تپل با لباس فرم سفید در گوشه‌ی انتهایی مغازه روی صندلی نشسته بود و با گوشیش حرف می‌زد. من رو که دید، سرش رو تکون داد و با لبخند با گوشی خداحافظی کرد و  بلند شد  و اومد به سمت من.  توی مسیر اومدنش نگاهمون به همدیگه گره خورد. انگار  یک کیک خامه‌ای  پا درآورده بود و داشت به سمتم میومد. فضای اروتیک-معذبی بینمون ایجاد شد. گفت چه شیرینی می‌خواین؟ گفتم:«یه برش از این کونتون،  ببخشید از این کیکتون«. خندید و یک تکه کیک بهم داد.

* نصفه شب معده درد گرفتم و مجبور شدم برم اورژانس. تنها توی اتاق روی تخت دراز کشیده بودم. چند دقیقه بعد یه پرستار خانم جوون و زیبا  توی اتاق ظاهر شد. انگار تازه از مجلس جوک‌گویی بیرون اومده باشه صورتش از خنده و شادی گلگون بود. از لحظه‌ی اول که چشم در چشم شدیم فضای اروتیک-معذبی  بینمون به  وجود اومد. آثار خنده از چهره‌ش رفت و بجاش خم و قوس جدیت اطراف چشم‌ها و دهان بچه‌گانه‌اش نشست. یک قسمت از موهای شرابیش از مقنعه‌اش بیرون  افتاده بود و یک پیرسینگ کوچیک هم  توی پره‌ی بینیش داشت. کنار تخت ایستاد و  با لحن آرومی گفت: «آستینت رو بزن بالا»؛ کش رو روی بازوم گره زد و الکل مالید به دستم. اون به دستم نگاه می‌کرد و حرف می‌زد و من به اون نگاه می‌کردم. از زاویه دید منِ  بیمارِ درازکشیده روی تخت،  اون بینی و لب و اندام، چند برابر زیباتر شده بود.

وقتی خواست بره بیرون گفت: اگه به چیزی نیاز داشتی زنگ بالای تختت رو بزن. گفتم: «نیاز دارم سوزن بکنم توی رگت» خندید و رفت.

* شب رفتم کیسه‌ی آشغال رو بگذارم دم در. هیشکی توی کوچه نبود. همزمان زن همسایه روبرویی هم اومد بیرون. چادرش از هم باز شده بود و با تاپ و شلوارک زردش دیدمش. من که همیشه می‌تونستم حدس بزنم چی زیر اون چادرش داره، ولی با دیدنش توی اون لباس زرد و ظریف یک لحظه شوکه شدم.  اونجا یک لحظه‌ اروتیک-معذبی بینمون به وجود اومده بود. چشم در چشم شدیم و زبونمون بند اومده بود. با اینکه دوست نداشتیم زود بریم، ولی داشتیم عجله می‌کردیم. گفتم: « میشه آشغالامو بریزم توی آشغالای شما؟» گفت: چی؟ گفتم:» کیسه سوراخه»

 دولا شد و در کیسه رو باز کرد  و در همون حالت و با لبخندی مخلوط با عجله و نگرانی  رو بهم کرد و گفت: «بیا عجله کن» خواستم در کیسه رو باز کنم، گفت: «نمی‌خواد، همه رو با هم  بکن داخل» 

نونوایی

*دیشب رفتم نونوایی دیدم فقط یک پسر در حال جمع کردن نون است. بعد از چند لحظه  یک مرد بالای ۴۰ سال رسید و  گفت: شما نفر آخری؟  با تعجب برگشتم و بهش نگاه کردم. از بس سوال احمقانه‌ای بود، هر قدر تلاش کردم نتونستم یک «بله» بگم؛ هیچی نگفتم فقط با تعجب دستام رو بالا آوردم و کلافه تکون دادم و سرم برگردوندم و فرار کردم به سمت نون‌ها.


*چند وقت پیش رفتم نونوایی دیدم یکم شلوغه و مشخص نبود چه کسی  آخر صف است. از یک پسر نوجوون پرسیدم: نفر آخر تویی؟ پوزخندی زد و گفت: «تو الان رسیدی، نفر آخر خودتی». جواب جالب و غیرمنتظره‌ای بود. بهش نگاه کردم و متوجه شدم کاملا جدی است. خوشحال شدم که یکی مثل خودم رو پیدا کردم که مغزش پر از کسشعرجات تحلیل منطقی واقعیت است! البته من وقتی توی سن این پسر بودم اینطور نبودم و بعدا اینطور شدم.  بیشترین چیزی که از نوجوونیم یادم میاد اینه که همیشه در حال جق زدن بودم. دوستش که کنارش ایستاده بود و وضعیت گوزپیچ دوستش را فهمید، اومد جلو و عاقلانه گفت: «بله خودش آخر صف است« دوست خوبی داشت.


*رسیدم به نونوایی و دیدم ۳تا مرد و دوتا زن توی صف وایسادن. مرد جوان ته صف با گوشیش  با صدای بلند حرف می‌زد و هی دو قدم دور می‌شد و برمی‌گشت. یک لحظه رفت پشت سرم و صداش  اذیتم کردم. برگشتم و با جدیت گفتم: «برو دور وایسا با گوشیت حرف بزن« سرش رو احمقانه تکون داد و دور شد. یکی از زن‌های  خوشش اومد و موقع جمع کردن نون‌ها  بهم  گفت: «کاش بقیه مردها هم مثل شما محترم و منطقی بودند» یک دفعه یک پسر جوان که تازه با موتور رسیده بود  و روی موتورش که هنوز روشن بود با ژست لاتی نشسته بود، با اخم و عصبانیت داد زد: «بیا دیگه» شوکه شدم. متوجه شرم و خجالت زیاد توی چهره‌ی زن شدم. بهم گفت: «ببخشید، پسرمه»


*نون‌ها رو گرفتم و برگشتم که نونوایی بیرون بیام که دیدم افراد زیادی از زن و مرد توی صف وایسادن. هیشکی حتی به خودش زحمت نمی‌داد که یه ذره کنار بره که من رد بشم. یک لحظه شوکه شدم. انگار همه با هم هماهنگ کرده بودند که من رو راه ندن. گفتم حرکت کنم شاید کم کم راه رو باز کنن ولی زهی خیال باطل،هیچ حرکتی نمی‌کردند، انگار اصلا من اونجا نیستم. چهره‌ها همه جدی و مضطرب و مغرور.  به ده‌تا مالیده شدم تا رد شدم. نفر آخری که باید از کنارش رد می‌شدم یک زن کون گنده چادری بود. با اینکه دیگه فضا واسش باز بود که کنار بره ولی حتی نیم نگاهی به جانب من نیفکند.  لای کون ژله‌ای  اون و در خروجی نونوایی له شدم تا رد شدم. صحنه رو از زاویه نگاه دیگران تصور می‌کردم،  عرق شرم بر صورتم نشست. در راه خونه هنوز شوکه بودم و دلیل رفتارشون رو درک نمی‌کردم. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که همشون کونی بودند.


*هندزفری توی گوشم و در حال گوش دادن به کتاب و سوار دوچرخه به سمت نونوایی رفتم. به نونوایی که رسیدم دیدم چند متر بعدتر یک میز گذاشتند و به مناسبت یک جشن مذهبی، دو تا پسر ریشو و   ۶،۷ تا دختر جوان چادری، مشغول تعارف شربت به عابرین و ماشین‌ها بودند. آخرهای پذیراییشون بود و اومده بودند سمت نونوایی و می‌خواستند چندتا نون بگیرند.   اون دوتا ریشو با اخم و غرور نگاهی به من کردند و رفتند به نونوایی چیزهایی گفتند. از اونجایی که من صدای کتاب توی گوشم بود نشنیدم. به علاوه حواسم سمت دخترها بود که چند متر دور از نونوایی ایستاده بودند و  همه با هم داشتند بهم نگاه می‌کردند و کودکانه می‌خندیدند. تعجیب کردم. به خودم نگاه کردم که نکنه لباس اشتباهی پوشیدم  و یا زیپ شلوارم باز باشه. ولی نه، معمولی بودم. نمی‌فهمیدمشون. ریشوها با نونوایی صحبت کرده بودند که به دخترها نون بده. چند ثانیه بعد چندتا از دختران اومدند توی صف و با فاصله‌ی نزدیکی به من وایسادند. انگار دور من حلقه زده باشند. اولین بار بود که چندتا دختر  رو به صورت همزمان بغل خودم می‌دیدم. چادرشون بهم میذخورد و  بوی عطر و آرایش کمی که داشتند رو می‌تونستند حس کنم. توی این فاصله چادرشون بهم می‌خورد و مثل دختربچه‌های ۵ ساله خجالتی می‌خندیدند. اونجا بود که شیرینی  رابطه‌ی چند نفره رو نوک زبونم حس کردم. دلم واسشون تنگ شده.


*نوجوون بودم که رفتم سر صف نون. چندتا پسر هم سن خودم هم توی صف بودند. چند دقیقه بود که دوتا از این پسرها بحث می‌کردند و سر همدیگه داد می‌زدند. پسری که جلوی من وایساده و یکی از طرف‌های بحث بود، همیشه توی محله می‌دیدمش ولی تا حالا باهاش حرف نزده بودم. یک پسر سفید و خوشتیپ و زبون‌دراز که  برای دعوا تحریک میشد و اعلام آمادگی می‌کرد. من رو ندیده بود که کیم که پشت سرش وایسادم . همینطور وسط بحث از پشت و به صورت نامحسوس که فقط خودش متوجه بشه خودم رو بهش چسبوندم. اولین بار بود که همچین کاری می‌کردم و هیچ تصوری از کارم نداشتم، فقط شیطنت و کنجکاوی بود. خودم رو که بهش چسبوندم، برنگشت نگاه کنه و من رو ببینه. فقط یکم مکث کرد و بعد از گفتن یک جمله، دیگه بحث رو تموم کرد و آروم شد.  چند لحظه بعد اون هم خودش رو به من چسبوند و کونش رو به آرامی و لطافت بهم می‌مالید و فشار می‌داد.  چند دقیقه‌ای که توی صف بودیم همینجور بهم چسبیده بود. دیگه تقریبا بغلش کرده بودم. می‌تونستم بعد رمانتیک و آروم این موجود وحشی رو ببینم. انگار چند دقیقه خودش رو به من سپرد و توی بغل من رها شده بود. نونش رو گرفت و رفت، بدون اینکه به همدیگه نگاه کنیم و یا چیزی بگیم. 

مرا ببوس

مرا ببوس

برای آخرین بار

سرطان

*ترکیبی هستند از سه خصوصیت: اول سایکوپت:  احساسی ندارند و از دیدن حس سرزندگی درون شما خشمگین می‌شوند. دوم  نارسیسیم: شما رامقصر خشمگین شدنشان  می‌دانند و ادعای مظلومیت می‌کنند سوم ماکیاوولیسم: در هر موقعیتی هر چیزی برایشان مجاز است که سلطه‌شان را بر شما حفظ کنند؛ پس به هر دروغ و بازی روانی و سفسطه‌ای مجهز می‌شوند.

راه‌حل پیشنهادی اول: چرا چنین نرم؟ سخت شوید برادران و خواهرانم. به دنبال اینکه این افراد شما را دوست داشته باشند نباشید و از اینکه سرد و بی‌عاطفه برخورد می‌کنند نشکنید.

راه‌حل پیشنهادی دوم: بحث منطقی نکنید. گذشته را فراموش نکنید. همه چیز را بیاد بیاورید و داشته باشید. به دنبال حل اختلافتان نباشید و سعی نکنید آتش خشمشان را خاموش نکنید. یک سفسطه‌ش را پیدا کنید و بگویید که « تو در حال استفاده از این سفسطه هستی» و روی همان نکته بمان و تاکید کن و در بازی روانی‌ش شرکت نکن.

راه‌حا پیشنهادی سوم: فاصله بگیر و ارتباطت را تا حد ممکن از بین ببر. از سلطه مالی و اجتماعی و ... اش  خارج شو.  لازم نیست خشمگین بشوی و نقشه برای نابودی‌اش بکشی، بلکه باید از هر ابزار ممکنی استفاده کنی که اول او را ضعیف‌تر از خودت کنی و در آینده همیشه ضعیف نگه‌ش داری. 

یبوست

می‌بینی؟ گوگل ۷۰٪ آزاد شد. گوگل نه، موتور جستجوی گوگل. این وضعیت کلا حال بهم زن و سرگیجه آور بود، یه جور سردرد و دل‌پیچه مسافرت با اتوبوس‌های قدیمی که بوی گازوئیل توی فضا می‌پیچید، یه حالت تهوع دائمی، استفراغی که تموم نمیشه، یه یبوست کثیف و بدبو، یه گُه دراز و خشک که ۷۰٪ بیرون اومده ولی هنوزم داره مقاومت می‌کنه که نیفته و به منزل ابدیش یعنی چاه توالت وارد نشه.

تف تففففف

اسیر

دهن رو باز می‌کنیم صدای ناله میاد بیرون.

زندانی ذهنش متوقف میشه و فقط می‌تونه در مورد آزادی فکر کنه. فکر در مورد آزادی، تنها مشغله‌ی ذهن فرد زندانی است.

هر گونه شوخی و تحلیل و راهکار، فقط مُسّکن و گونه‌ای مکانیزم دفاعی حساب میشن.

در اسارت، ما فقط با تصور لحظه‌ی آزادی و کارهایی که بعد از آن می‌خواهیم انجام بدهیم مشغولیم. در زندان فرد به سلامتی‌اش رسیدگی می‌کند، ولی با این خیال رسیدگی می‌کند که فردا که آزاد شد بدنش سالم باشد. اگر رفتاری را تحمل می‌کند، دارد صبوری می‌کند تا روز  آزادی‌ش برسد. می‌خوابد تا ساعت‌های اسارت بگذرند و آزادی برسد.

به امید آن صبحی که از خواب بیدار بشویم و آزادی را در آغوشمان ببینیم و لب‌های تازه و شهوت‌آلودش را ببوسیم .

یزدستان

چطور میشه این شهر رو بدون اینترنت تحمل کرد؟ 

اگر خیلی جاها با قطع اینترنت به ۲۰ سال پیش برگشته، اینجا به دوره‌ی قاجار برگشته است.

اینترنت روح این فضای بی‌روح و ساکت و  ساکن بود. جنب‌ و جوشی درون ذهن‌ها بود. 

این شهر هزاران سال پیش توسط زامبی‌ها تصرف شد و همه‌ی انسان‌ها مخفیانه در تونل‌های زیرزمینی در حال زندگی هستند. آنچنان این حاکمیت زامبی‌ها طولانی شد که تکامل پیدا کردند و بالاخره یاد گرفتند کمی حرف بزنند، و به ماشین‌سواری، پیتزا، موتور، معین،  طلای آبشده، دوربین مداربسته، بوق زدن  برای برای هر زن غیرچادری، نظم خواب مُرغانه، تابوشکنی‌های مخفیانه و جانماز آب‌کشیدن ظاهری، غذای نذری، بیزینس‌های چندماهه و ... علاقه‌مند بشوند.

حالا شما بگویید،  بدون اینترنت در کنار این زاهد‌های خلوت ‌نشین که از خودشان و جریان زندگی متنفرند، گفتن یا شنیدن بیشتر از چهار کلمه ذهنشان را خسته و اعصابشان را بهم می‌ریزد، تابوشکنی‌شان هم مسأله درون فرهنگی مخصوص خودشان است که تو راهی به آن نداری، چگونه می‌توان روز را شب کرد؟ بله درسته، با اضافه‌کاری و خواب.

وفاداری صادقانه

«بلافاصله با یادآوریِ خاطره‌ی اینوما، احساس تأسفی از دوران گذشته در دلش زنده شد؛ کاش می‌شد بارِ دیگر وفاداریِ صادقانه او را داشته باشد و آن را به بازی و سُخره بگیرد. فکر می‌کرد که در حالت فعلی‌اش، هیچ کاری بیش از این موجبِ دلخوشی و سرِ حال آمدنش نمی‌شود.»

برف بهاری اثر یوکیو می‌شیما 

پژمرده

«آن وقار و زیبایی که جزئی از وجود مأنوس او به شمار می‌آمد، پژمرده شده و از بین رفته و قلب‌اش ویران شده بود. دیگر در هیچ جای وجودش نمی‌توانست آن احساس اندوه موقرانه‌ای را بیابد که برای سرایش شعر ایجاد انگیزه می‌کند، دیگر از هر احساسی تهی بود؛ روح اش چونان صحرایی می‌مانست که توسط بادهای خشک و سوزان جارو شده باشد. هرگز تا بدین اندازه نسبت به زیبایی و وقار بیگانه نشده بود.»
- برگرفته از رمان برف بهاری نوشته یوکیو می‌شیما

آرزو

ای آرزو، ای آرزو

ای آرزوی زیبای سفید که مانند تخم‌مرغی درخشان، زیر کونِ مرغی‌ام نشسته‌ای و منم غیرت‌مندانه اجازه نمی‌دهم دست کسی تو را لمس کند. کونم خسته شد، چند ماه؟ چند سال؟ چقدر در انتظار بنشینم تا از تخم بیرون بیایی؟ شبی خواب دیدم به دنیا می‌آیی و برایت تعریف می‌کنم که چقدر مشتاق دیدارت بودم. فردا شب دوباره همان خواب را دیدم، خواب  لحظه‌ی اول دیدار تو؛ ولی این‌بار برایت تعریف کردم که «اتفاقا شب گذشته خواب آمدنت را دیده بودم». بعدا دوباره خوابت را دیدم و هر دفعه خاطره‌ی خواب‌های قبلی را برایت تعریف می‌کردم. می‌گفتم : «ای آرزو ای آرزو، آنقدر نیامدی که خواب دیدم که بعد از هزار بار دیدنت در خواب، آمدی» دوباره بیدار می‌شدم و سرم درد می‌گرفت و با خودم می‌گفتم  که این آرزو کیست و چیست که فقط در خواب من است، در لایه لایه‌ی خوابم پنهان شده است؛ خواب دیدم که در خواب دیدم که در خواب دیده بودم که در خواب دیده بودمش که ... . همه چیز را یادم می‌رود جز اینکه در لایه‌ی چندم خوابم دیده بودمش

آرزو، آرزوی زیبایم، می‌دانی چند بار خوابت را دیده‌ام؟ هیچ نبودی بجز خیال و خواب. فقط دروغ بودی. هیچ اثری و نشانه‌ای از تو در واقعیت نیست.

راه بی‌فرجام

بیا تا ره‌توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

به سوی سرزمین‌هایی که دیدارش

بسان شعله‌ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده‌ی بیدار

نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار

جان‌های شاد

چیست همه‌ی جنایت‌ها در برابر آنچه شما با من کردید؟
کاری با من کردید بدتر از هر جنایت
شما از من آن بازنیافتنی را گرفتید
شما رویاهای جوانیم و گرامی‌ترین معجزه‌هایم را کُشتید
شما هم‌بازی‌هایم، آن جان‌های شاد را از من ستاندید
به یادشان این تاج گل را می‌نهم و این نفرین را
نفرین بر شما
با شما می‌گویم
نفرین بر شما
نفرین بر شما شبح‌های پَلَشت

مایه‌ی زندگی

داشتم فکر می‌کردم که شرارت و میلی که به آن دارم، گونه‌ای تنهایی  و آزادی است که به زندگی‌ام وصلم می‌کند.

شرارت خودم را می‌خوهم بیابم، آن که با پوست و خون و خوابم آمیخته باشد.  شرارتی که از اجبار به «خوب بودن» رهایم می‌کند و نه اینکه از خوبی گریزان باشم و به شرارت پناه بیاورم؛ شرارتی که از خودش نیز رهایم می‌کند؛ شرارتی با لبخند؛ شرارتی که نشان از دشمنی با نوع انسان نیست بلکه بی‌توجه به آن است؛ آزاد از خوب و بد است؛ شرارتی که بیشتر حیوانی است تا انسانی.

 این روزها در انتظارش نشسته‌ام؛ در انتظار شرارتی که از گرفتاری‌هایم نجاتم می‌دهد؛ از عشق به انسان‌ها؛ از این زمان و مکان نجاتم می‌دهد؛ مرا بالاتر از همه قرار می‌دهد، فراتر از زمانم و مشکلاتم. مرا چیره می‌کند؛ مرا به سرنوشتم وصل می‌کند؛ از تهوع نجاتم می‌دهد.

نجات دهنده‌ی بزرگ من، شرارتم، که در اشک‌هایم، در وسط پوچی و حال وحشتناکم، یادش امید را در دلم روشن می‌کند. هر صبح که بیدار می‌شوم به خودم نگاه می‌کنم که آیا هنوز اثری از آن شرارت در قلبم هست؟ هنوز در راه است؟ هنوز لایق نشده‌ام؟ نکند شرارتم از من ناامید شده باشد و بکلی مسیرش از من برگشته باشد؟

می‌آید، آن نجات‌دهنده‌ی بزرگ خواهد آمد

کسی از یزد هست که دوست داشته باشه همدیگر رو ببینیم و یک قهوه با هم بخوریم؟

نابالغ

خیلی‌ها آسیب‌های روانی و نابالغی خودشون رو دوست دارند، چون تنها قدرتی است که می‌توانند بدون زحمت و فکر و تحلیل و بدون قبول مسئولیت، برای آزار و یا تسلط بر دیگران بکار ببرند‌. قدرت دیگری ندارند. با خیال راحت سرشون روی بالش می‌گذارند و می‌خوابن، چون می‌دونن با حضورشون، آزارها به صورت خودکار اِعمال می‌شوند. مسئولیتی هم وجود نداره؛ چون اینجوری بزرگ شده دیگه

شاهنامه


همه تیغ زهرآبگون برکشید

به کین جستن آیید و دشمن کشید


‏برین کینه آرامش و خواب نیست

همی چون دو چشمم به جوی آب نیست


کدامست مردی کَنارَنگ‌دل

به مردی سیه کرده در جنگ دل


خریدار این جنگ و این تاختن

به خورشید گردن برافراختن

یکی از چیزایی که اواخر تابستون نگرانم می‌کنه، افسردگی و دلگیری پاییزه.
حسی مالیخولیایی که در فضا معلقم و اصلا نمی‌دونم کی‌ام. می‌دونی، از اینکه پاییز شروع بشه و یه آدم دیگه بشم می‌ترسم.
شاید قبلا اینو بهتون نگفته باشم، من اون کسی که تابستون هستم، پاییز نیستم. تازه زمستون هم یکی دیگه‌ام و بهار هم یکی دیگه میشم.تابستون بعد دوباره میشم اینی که الان هستم. این «من تابستون» رو دوست دارم. می‌خوام این باشم. می‌ترسم عوض بشم به اون «من پاییزی».
با حواس جمع هر روز همه چیز رو بررسی می‌کنم، کوچکترین تغییر در هوا و دما و جریان باد و سبکی هوا و زاویه تابش خورشید، تا اون لحظه‌ای که «من پاییزی» از راه می‌رسه، یقه‌ش رو بگیرم و بگم «برو، اینجا جات نیست، تو رو نمی‌خوام. من فقط تابستون می‌خوام» و ایندفعه اجازه ندم که تبدیل بشم به «من پاییزی».
ولی هر دفعه نمی‌دونم از کجا میاد و چجوری روم مسلط میشه و همه‌ی تغییرات اتفاق میفته. فقط شب آخر و پایانی تابستون یادم میمونه که زیر پتو دراز کشیدم و قطره اشکی از روی صورتم سُر می‌خوره و با خودم میگم «تابستون تموم شده»
قبلا وقتی به پایان تابستون می‌رسیدم، فکر می‌کردم دارم میمیرم. وحشت‌زده می‌شدم و دچار بحران‌های فکری و روانی می‌شدم. حس وحشت مردن و فروپاشی دنیابهم دست می‌داد. ولی الان دیگه می‌دونم که قرار نیست بمیرم، قراره پاییز بشم. با این وجود باز هم مقاومتی تراژیک در برابرش می‌کنم.
این روزها دارم فکر می‌کنم که «شاید من یک نوع درختم»

بیو کابوس، بیو بیو

کابوس وحشتناکی دیدم. بیدار شدم و وحشت‌زده و غم‌انگیز  روی رخت‌خوابم نشستم. هنوز در فضا و حس و حال کابوسم بودم.

خواب از سرم پرید. با خودم فکر کردم:

 شاید من خود این کابوسم؛ این چیزی‌ست که از آن وحشت دارم : «خودم»؛ خودم، که می‌توانم این چنین کابوسی بیافرینم.

آه، کابوس‌هایم را دوست دارم، اینکه از وحشت به جنون می‌رسم و فریاد می‌زنم، ولی صدایی از حنجره‌ام بیرون نمی‌آید. وحشت‌زده دست بر گلویم  می‌سایم و با خودم فکر می‌کنم که  « این چه جهنمی است که حتی نمی‌وانم فریاد بزنم، نمی‌توانم فرار کنم؟  کدام شیطان این دنیا را آفریده است؟» . ترس تمام وجودم را می‌گیرد و مغزم می‌خواهد بترکد که بیدار می‌شوم.

آه، ترس‌هایم را دوست دارم. همه چیز این آفریننده‌ی کابوس را دوست دارم. 

اصلا شاید آن کابوس،  واقعیت زندگیم باشد؛ واقعیتی که آن را وقت بیداری انکار می‌کنم. شاید چون غیر قابل تحمل است.

تو چی؟ زندگیت کابوسیه یا بوس‌بوسیه؟ زندگی کابوسیت رو دوست داری؟ دوست نداری؟ شاید کابوست خوب نیست، کابوست رو عوض کن. بیا پیش عمو زندگیت رو کابوسی کنم، بیا؛ زندگی فقط زندگی کابوسی، بقیه‌ش سوسولیه.

مخلص شما، شرکت کابوس‌ گستران مهر پارس

نفرین کنید اهریمنان ترسوی درون خویش را که خوش دارند بنالند و دست‌ها را برهم نهند و نیایش کنند

شما پیوسته کوچک‌تر می‌شوید، شما مردم کوچک

شما خُرد خواهید شد، شما نابود خواهید شد بر سر بسی فضیلت‌های کوچکتان، بر سر بسی پرهیز کوچکتان، بر سر بسی تسلیم و رضای کوچکتان

او خود می‌رساند؟ نه، او خود می‌ستاند، و هر چه بیش و بیشتر از شما خواهد ستاند

همواره هر چه خواهی بکن، اما نخست از آنان باش که توانِ خواستن دارند

شما فضیلت‌مندان کوچک، چنان برمی‌گیرید که گویی می‌دزدید

اما شرف در میان ناکسان نیز می‌گوید: تنها آنجا باید دزدید که به یغما نتوان بُرد»؛

آه، کاش این نیمه‌خواستن را یکسره از خود دور می‌کردید

می‌آید، نزدیک است، نیمروز بزرگ

سلام 

ای مردم ایران

ای مردم ایران، شما پدرتون درخواهد اومد