سلطه‌پذیر


وقتی در طول سالیان به اجبار‌هایی که فکر می‌کردیم بالاخره روزی بر آنها غلبه می‌کنیم، رو‌به رو می‌شویم و می‌بینیم توان مقابله با آنها نیست، سلطه و زور و احاطه‌ی شدیدی که در ابعاد و لایه‌های دیگه وجود داشت و با دلایل و رازآمیز بودنشان توجیحشان می‌کردیم رو دوباره به شکل دیگری بیاد می‌آوریم.

وقتی با زور و قلدری سیستماتیک در فرهنگ یا ساختار اجتماعی و رو‌به رو می‌شویم و در آخر تسلیم می‌شویم و سعی می‌کنیم با راه‌های فرعی یا عجیب دیگری به اهداف اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی خودمون برسیم، منزوی می‌شویم که فراموش کنیم، شغلی می‌یابیم که نیاز به ارتباط یا رو‌به رو شدن با اجتماع نداشته باشد و باعث یادآوری این سلطه‌ها نشود:

درد مزمن بیماری که هیچکس به دادت نمی‌رسد؛

رابطه‌ی عاطفی که هر راهی را بروی باز هم به نابودی خودت منجر خواهد شد؛

 فرصت‌ها و پول‌هایی که جلوی چشمت ازت می‌ربایند و بی‌معنی بودن مفهوم عدالت رو می‌بینی؛

بخاطر می‌آوری که با اجبار زاده شدی، جنسیت اجبار بود، محل و زمان تولدت، پدر و مادرت، شکل بدنت، سوال‌ها و میل‌ها و استعداد‌هایت

این عدم کنترل آنچنان همه چیز را گرفته است که عادت می‌کنیم با جنگیدن سر خودمان را به درد نیاوریم، فرار کنیم، مانند گربه‌ها مرموز و خودپسند و مخفیانه زندگی کنیم، دلی به کسی نبندیم، 

حالا که حس آشنای زیر سلطه بودن با پوست و خونم عجین شده، خودمم به خودم زور بگویم. خودم فرصت زندگی را بسوزانم، به فکرهایم مهلت و اجازه بیرون آمدن ندهم، سرکوب کنم و اجازه ناراحت و ناامید و شاد و سرخوش بودن به خودم ندهم، با اینکه به صورت معذب و عجیب و شدیدی شهوت‌آلودم، نادیده‌اش بگیرم و از همه‌ی این زیر سلطه بودن‌ها لذتی مازوخیستی مرموزی ببرم که آرام زیر پوستم و در سلول‌های مغزم وول می‌خورد و کنترل همه چیز را در دست می‌گیرد. چه مزه‌ی گس و بوی نم و خماری دارد. بوی تابوت دارد، بوی مرگ، زنده به گور شدن.